تبليغاتX
قسمتي از روزهاي زندگي من

قسمتي از روزهاي زندگي من

چند روزه كه ميخوام بيام بنويسم اما نميشد اين سرگيجه لعنتي نمي گذاشت ، حالا بزا از فرصت استفاده كنيم :

پنج شنبه

تلاش زيادي كردم مبني بر اينكه برم سر كلاسه پارسه چون ديروزم 12 واحد سر كلاس نرفته بودم به مقدار كمي عذاب وجدان داشتم (خيلي خوبه كه فقط 4شنبه ها كلاس دارم زيرا كه فقط يه روز عذاب وجدان ميگيرم كه سر كلاس نرفتم) خلاصه اينكه رفتم و بسيار كلاس عالي بود . بعد تموم شدن كلاس به سرعت برگشتم منزل يكي از بچه ها مسافرت بود تو راه يه زنگم به ايشون زدم و از سلامتشون اطمينان حاصل كردم .شب با بچه ها رفتيم برا شام بيرون و موقع خواب يكم فكر كردم ! فكراي موقع خوابم اين بود :

چيزي كه ازش به عنوان قلب ياد ميكنيم چيزي نيست بجز فكر ما مثلا كسي نميتونه تو قلب ما باشه اما كسي ميتونه تو فكر ما باشه . من فكر كردم كه فكرم به كيا تعلق داره به چه نسبت هايي به يه نتيجه هاي عجيب رسيدم :

1.     خودم - سحر

2.     درس

3.     ...

4.     كار

5.     موسيقي

6.     خانواده

7.     بقيه چيزا

8.     ازدواج

بعضي وقتا كه خودم و به خاطر يه سري چيزا و بعضي آدما نديده ميگيرم  زياد خوشايند نيست برام ، چون رفتارهاي بعدي و كه ميبينم همش ميگم چرا ؟!

جمعه

ساعت 8 بيدار شدم چون سرم به شدت گيج ميرفت به بابا گفتم منو ببر كلاس زبان گفت چرا خودت نميري وقتي گفتم سرم گيج ميره گفت نميخواد بري برو بخواب منم واقعا حال نداشتم رفتم خوابيدم تا حدودا 10:30 روز خيلي معمولي بود گويا حال يكي از دوستان كه خوب نبود بهتر شده و فقط كمي تب داره ،‌ شب رفتم پيش مامان بخوابم يه سوالي برام پيش اومد : من با يه پتو بازم سردم ميشه شبا چطوري ميشه دو نفر يه پتو بندازن اما سردشون نشه تا صبح ؟!

شنبه

ساعت 5:30 صبح يكي صدات كنه يه ليوان شير بده بهت بگه بخور گلوت نرم ميشه خيلي حس خوبي بهت دست ميده ،‌اين حس و من امروز صبح داشتم .

يه بار داشتم برا يكي تعريف ميكردم كه بهم ميگن فكر ميكني محبت يعني اينكه يكي يه چيز برات بخره و اينا هر كي بيشتر محبت ميكنه يعني چيزه بيشتري برا آدم ميخره ؟!! به نظرم يه ليوان شير صبح جز بهنرين كاراي ممكن بود!

از ساعت 7 كه بيدار شدم درس خوندم تا الان ، يه هو تصميم گرفتم اينارو بنويسم بعد برم ادامه درس .

امروز نمي خوام بهت چيزي بگم ، يعني هيچي نمي خواي بگي ؟! همش من ؟!!!  مهم نيست كه چيزي بگي يا نگي ،‌اميدوارم خوب شده باشه تبتم !

.

.

پ.ن : بازم نتونستم نپرسمت!

+نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت11:18 قبل از ظهرتوسط حميده | |

نحوه ارتباطِ ما با يكديگر تغيير كرده ، مهم نيست كه بهتر شده است يا بدتر، مهم اين است كه تغيير كرده است!

+نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت9:49 بعد از ظهرتوسط حميده | |

ديدي بازم يه هفته رو خودم كار كردم آخرشم شد اين ! هر دوشون ناراحت اند ، اي خدا تو بگو كدوم كارو كردم كه اين جوري شد ؟! واقعا نميدونم

فكر نكنم جز اين بوده باشه كه همه تلاشم و كردم كه هر دو راضي باشيد ، هر چند واقعا حالم بد بود اما همه سعيم و كردم به روم نيارم ، بيشتر از اين واقعا در توانم نبود ، احساس خيلي بدي دارم اصلا نمي تونم بخوابم ،‌احساس مي كنم يه تراكتوري ام كه فقط براي ديگران كار ميكنه ، همه ازش انتظار دارن اما به وقت نيازش هيچ كس نيست ،‌ به قول دوستمون :" اين زمان هاي چرت هم ميگذره ! " چقدر از اين جور شبا كه احساس ميكنه به اندازه غم بشريت سنگينه بدم مياد.

.

.

پ.ن : يادمه چند روز پيشا بهت گفتم :"حداقل از يه جا دلم خوش باشه خوبه" اون روز نمي دونستي  حداقل دلم به تو فقط خوشه ،‌عيبي نيست زندگي همينه توام مثل بقيه باش من نقش جديدتو ياد ميگيرم ! یه وقتهایی همه چیز جاش عوض میشه...باید عادت کرد و شروع کرد به حفظ کردن جای جدید ؟ یا باید همه چیز رو برگردوند به سر جای اول؟یه جورایی راحت ترین کار حفظ کردن جای جدید همه چیزهاست و عادت کردن...هر سری که عوض میشه باید عادت کنی و تو هم باهاش بری جلو.... و سخت ترین کاراینه که سعی کنی همه چیز رو برگردونی سر جاش..... ء

+نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت2:3 قبل از ظهرتوسط حميده | |

می دانی چقدر برای این طناب پوسیده تلاش کردم تا پاره نشود؟ در حالی که خودم می دانستم که اشتباه می کنم اما هرگز دلیلش را نگفتم تا خودت طناب را پاره کنی.

می دانم آخرین بار یک دزد دریایی تو و بندرت را غارت کرد، اما ماهها از آن موقع می گذرد. چرا هنوز هم همه کشتی ها را دزد می پنداری؟ نگاه کن! ببین ساحلت چه بی رونق شده! می بینی؟ از فانوست انوار سیاه نمایان است!
به ساحل همسایه نگاه نکن که چطور کشتی ها را تلکه می کند و به روی خودش هم نمی آورد! هم کشتی دزدانِ دریایی داریم هم بندرِ كشتی دزد! تو که بندرت پاک بود، چرا نگذاشتی لنگر بیندازم؟
حاضر نیستم لنگر در هر ساحلی بیندازم، ساحلی می خواهم که درد بندرِ كشتی دزدِ قبلی را مرهم شود.

.

.

پ.ن ۱ : اكنون براي هميشه خلاء نبودنت را با خلاء بودن هايت پر كرده ام

پ.ن ۲ : کیم سام سون شروع شد !شاید بعدش اومدم یه چیزایی نوشتم بازم

+نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت9:58 بعد از ظهرتوسط حميده | |

.

بيا از 9 تا 16 بشمريم ، بعدم از 16 تا  14.5 بشمريم ، سپس از 14.5 تا 15 ...

.

صداي چک چک اشکهايم را از پشت ديوار زمان مي شنوی و مي شنوی که چه معصومانه در کنج سکوت شب ‌، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زنم و تو مي شنوی مي شنوی هياهوي زمانه را که مرا از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من ، به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه مرا شکسته و مي شنوی هر آنچه در سکوت من نهفته است!

+نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت11:20 بعد از ظهرتوسط حميده | |